تبلیغات
دلنوشته های یک نسل سوخته
پنجشنبه 16 مهر 1394

بیت آخرم

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

دوباره مینویسمت کنار بیت آخرم و چکه چکه میکنم ب سطر های دفترم تو تازیانه میزنی؛به زخمه ی خیال من من آب و دانه میدهم ب خوش خیال باورم تو مثل ماه برکه ای...منم غریق مست شب دوباره تو ..دوباره من..شناوری ..شناورم شنیده ام ز پنجره،سراغ من گرفته ای؟ هنوز مثل قاصدک..میان کوچه پرپرم گلایه از قفس کمی...کمی عجیب میرسد خودم قفس خریده ام...برای این کبوترم شبی بخواب دیدمت ،میان تنگ کوچه ها قدم زنان..قدم زنان..تورا به خانه میبرم غزل بخواب میرود...ب انتها رسیده ام تمام من چکیده شد...کنار بیت آخرم


جمعه 10 مهر 1394

ب آرامی

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،


به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر سفر نكنی
اگر كتابی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نكنی

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی
وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی
اگر همیشه از یك راه تكراری بروی
اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی  به آرامی آغاز به مردن می‏كنی
اگر از شور و حرارت
از احساسات سركش
و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند
و ضربان قلبت را تندتر می‌كنند
دوری كنی... به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی
اگر ورای رویاها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل یك بار در تمام زندگی‏ات
ورای مصلحت‌اندیشی بروی...
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بمیری.
پابلونرودا


دوشنبه 30 شهریور 1394

پاییز

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،


پاییز ک بیاید
گرچه رنگانگه اما باطنش یکرنگه
رنگ عشق, رنگ انتظار,رنگ همه خوبیها.
پاییز ک بیاید,  من آدم دیگری میشوم.
مگر میشود
 زیر بارون پاییز قدم زد و رقصید
دگرگون نشد
مگر میشود
 غرق بوسه بارون شی و عاشق نشی.

پاییز ک بیاید  من آدم دیگری میشوم.
حساستر 
عاشقتر
بیقرار تر
پاییز همراز دیرین خوش آمدی

سپیده 
(سپیدپر)


جمعه 27 شهریور 1394

رها هستی.....

   نوشته شده توسط: سپیدپر    

رها باش و با رهایی زندگی کن 
حتی در میان دوز و کلک ....

هر زمان که به جای ترس و اضطراب، 
احساس شادی و آسودگی کردی ؛ 
رها هستی ..
 هر زمان که از عقاید خوب و بد دیگران مستقل باشی؛ 
رها هستی ..
وقتی نیاز به تائید را از دست می دهی و دیگر نمیخواهی خوب یا بد سنجیده شوی ،
رها هستی ...
 وقتی قبول داری که به حد کافی خوب هستی و نیازی به حضور دیگران در کنارت برای رد یا صلاحیت حضورت نداری
رها هستی ..
وقتی تسلیم لحظه اکنون می شوی ، تسلیم آنچه هست؛ 
و قبول می کنی که عالم هستی پشتیبان توست ٬
رها هستی..
وقتی که رنجش ها و غم ها را رها و بخشش را انتخاب می کنی حتی زمانی که فریب  دوستان را می‌خوری ،
رها هستی ..
وقتی سخنان دروغ کسی را میشنوی و به او این حس رامی‌دهی که فریب خورده ای ، رها هستی ...
وقتی خودت باشی ، در تمام لحظه هایت نیاز بودن با غیر را نکنی ؛
رها هستی..
وقتی بود و نبود انسانها برایت خط زندگی تعیین نکند ،
رها هستی ..
خود را از قید دنیا رها کن ...
خودت باش..
آنگونه زندگی کن که خودت و دلت و خدایت بدانند ،،، رها هستی .....

"دکتر دیپاک چوپرا"


جمعه 27 شهریور 1394

آدمها.....

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،


این مطلب باید انقدر بخونى تا حفظ بشى

ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺭﺍ ،
ﺑﺎﯾﺪ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﮐﺮﺩ ؛
ﺗﺎ ﺧﻮﺏ ﺷﻨﺎﺧﺖ !
ﺁﻧﭽﻪ ﺍﻓﺮﺍﺩ ،
ﺩﺭ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ،
ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﻭﺯ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ ؛
ﻣﯿﺰﺍﻥ منطﻖ ﺷﺎﻥ ،
ﻣﯿﺰﺍﻥ ﺍﺩﺏ ﺷﺎﻥ ، 
ﻣﯿﺰﺍﻥ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺭﻭﺣﺸﺎﻥ ،
ﻣﯿﺰﺍﻥ ﺷﻌﻮﺭﺷﺎﻥ ،
ﻣﯿﺰﺍﻥ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﺷﺎﻥ ،
میزان اصالت شان ،
ﻭ ﺣﺘﯽ ﻣﯿﺰﺍﻥ ؛
ﻣﻬﺮﻭ ﻣﺤﺒﺖ راستین ﺷﺎﻥ ،
ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ،
ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ !
ﮔﺎﻫﯽ ﺩﯾﺪﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ؛
ﺍﻓﺮﺍﺩ ، 
ﻣﺎﺩﺍﻡ ﮐﻪ ،
ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺑﺮ ﻭﻓﻖ ﻣﺮﺍﺩ ﺍﺳﺖ ؛
ﭼﻨﺎﻥ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ،
ﻭﻣﻮﺩﺏ ﻭ ﻓﺮﻭﺗﻦ أﻧﺪ ؛
ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮﺷﺎﻥ ،
ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻓﺮﻭﻣﺎﯾﮕﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ !
ﻭﻟﯽ ﮐﺎفی ست ؛
ﺑﻪﺑﻬﺎﻧﻪ ﺍﯼ ،
ﯾﺎ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﻭ ﯾﺎ ﺍﻧﺘﻘﺎﺩﯼ ،
ﯾﺎ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﻧﺎﺧﻮﺷﺎﯾﻨﺪﯼ ،
ﺭﻧﺠﯿﺪﻩ خاطر ﺷﻮﻧﺪ ؛
ﺗﺎﺯﻩ ،
ﺁﻥﺭﻭﯼ ﻧﺎﻣﺒﺎﺭﮎ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ،
ﻣﯽ ﻧﻤﺎﯾﺎﻧﻨﺪ ...! ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻪ ﺍﺩﺏ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﻨﺪ ؛
ﻭ ﻧﻪ ﻣﺮﺍﻡ ،
ﻭ ﻧﻪﻣﻌﺮﻓﺖ ،
ﻭ ﻧﻪ ﻣﺤﺒﺖ ..!
ﺍﺯ اﯾﻦ ﺍﻓﺮﺍﺩ ،
ﺑﺮ ﺣﺬﺭ ﺑﺎﺷﯿﺪ ،،،
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ،
ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﻣﻼﯾﻤﺖ ،
ﺍﻫﻞ ﺍﺩﺏ ﻭ ﻣﻬﺮ ﻭ ﻣﺤﺒﺖ ﺍﺳﺖ ؛
ﻭ ﺑﺎ ﮐﻤﺘﺮﯾﻦ ﻧﺎﻣﻼﯾﻤﺖﻫﺎ ،
ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺘﺶ ﮔﻢ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ؛
ﺷﺎﯾﺴﺘﻪ ی ﺩﻭﺳﺘﯽ ﭘﺎﯾﺪﺍﺭ ﻧﯿﺴﺖ !
ﺍﯾﻦ ﻫﺎ ،
ﺭﻭﺡ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ ؛
که ﻓﻘﻂ ،
ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺍﺣﻮﺍﻟﭙﺮﺳﯽ ﻫﺎﯼ ،
گاه ﮔﺎﻫﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﻧﺪ ،،،
بزرگی و معرفت ،
ادب ، 
اصالت و نجابت ،
آدمیان را ؛
به هنگامه ی خشم و 
عصبانیت بیازمائید


چهارشنبه 25 شهریور 1394

پیشواز پاییز

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

..بیچاره پاییز دستش نمک ندارد
....این همه باران به آدم ها میبخشد
اما همین آدم ها تهمت ناروای خزان را به او میزنند

.خودمانیم . . . تقصیر خودش است 
بلد نیست مثل بهار خودگیر باشد تا شب عیدی زیرلفظی بگیرد
...و با هزار ناز و کرشمه سال تحویلی را هدیه دهد
سیاست تابستان هم ندارد که در ظاهر با آدمها گرم و صمیمی باشد
.ولی از پشت خنجری سوزناک بزند 
بیچاره . . . بخت و اقبال زمستان هم نصیبش نشده
که با تمام سردی و بی تفاوتیش این همه خواهان داشته باشد
...او پاییز است . . . رو راست و بخشنده
....ساده دل فکر میکند اگر تمام داشته هایش را زیر پای آدمها بریزد 
.روزی.. جایی ، لحظه ای از خوبیهایش یاد میکنند 
...خبر ندارد آدم ها رو راست بودن و بخشنده بودنش را به پای محبتش نمیگذارند 
...عادت ادمها همین است 
یکی به این پاییز بگوید
...آدمها یادشان میرود که تو رسم عاشقی را یادشان داده ای 
دست در دست معشوقه ای دیگر پا بر روی برگهایت میگذارند
...و میگذرند تنها یادگاری که برایت میماند 
...صدای خش خش برگهای تو بعد از رفتن آنهاست 
...انوقت تو میمانی با تنی عریان.. تنها به رفتنشان نگاه میکنی 
...خستگی عاشقی در تنت میماند 
...پاییز فقط میتواند به آدمهای یاد بدهد که سالگرد آغاز دوستی شان رسیده است

پاییز برای خیلی ها سالگرد است.
سالگرد یک سلام... یک خداحافظی



سه شنبه 24 شهریور 1394

هیس!!!

   نوشته شده توسط: سپیدپر    

هیس!!!

مادرها فریاد نمیزنند…

مادرها فقط بغض میکنند حتی اشک نمی ریزند که نگاه فرزندشان آشفته گردد

مادرها فقط تحمل میکنند تمام ناملایمتیها،تمام ساختار شکنیها را،تمام نامردیها را.

هیس!!!

مادرها نمی روند…

مادرها رفتن بلدند،نمیروند که آشیانه دل فرزندشان گرم بماند،

حتی اگر دیگر نگاهی در آن خانه نیست که خودشان را گرم کند.

هیس!!!

مادرها اعتراض نمی کنند…

به حقی که پایمال شد،به دلی که شکست،به تنهاییشان،به درک نشدنشان،

اعتراض نمیکنند که مبادا فرزندشان نگرانشان شود.

هیس!!!

مادرها در گوشه ای آرام اشک می ریزند،در گوشه ای با کاغذهایشان درد و دل میکنند،

مادرها ذره ذره آب میشوند و هیچکس نمی فهمد.

هیس!!!

مادرها درد و دل نمی کنند…

که متهم شوند به حسادت!

مادران سرزمین من فقط نگاه میکنند،تحمل میکنن و آه می کشند؛

چرا که آنها خدایی را دارند به وسعت قلبهای مهربانشان

و نگاه فرزندانی که تکه ای از وجودشان هستند.

هیس!!!

مادران فقط خوبند…


چهارشنبه 18 شهریور 1394

شهریور عاشق و انار

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

شهریور عاشق اناربود

اما هیچ وقت حرف دلش رابه انار نزد

اخر انار شاهزاده ی باغ بود

تاج انار کجا و شهریورکجا؟!

انار اما فهمیده بود،

می خواست بگوید او هم عاشق شهریوراست

اما هر بار تامی رسید، فرصت شهریورتمام می شد

نه شهریوربه انارمی رسید

و نه انار می توانست شهریور را ببیند

دانه های دلش خون شد و ترک برداشت

سال هاست انار سرخ است

...سرخ از داغی وتندی عشق

وقرن هاست شهریور بوی پاییزمی دهد...


جمعه 2 مرداد 1394

مرهم

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :شعر ،

مرهم زخم های کهنه ام 
کنج لبان توست !
بوسه نمیخواهم
چیزی بگو ...

احمد شاملو

دوم مرداد سالروز آسمانی شدن این شاعر گرانقدر
روحشون شاد


سه شنبه 30 تیر 1394

عصیان

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

من اگر حوا شوم
این بار طغیان میکنم
سیب را از شاخه می چینم
ولی تقدیم شیطان میکنم
گر بخواهد کس مرا بیرون براند زان بهشت
هر چه را دستم رسد
ویران ِ ویران میکنم
دلبری ها میکنم در کار آدم دم به دم
بی گمان اورا به زور
همدست شیطان میکنم
من که حوایم
به راه وسوسه یا سادگی
هرچه باشد کار خود بر خویش
آسان میکنم
چون میسر شد به کامم
راندن شیطان و مرد
آن بهشت تازه را
همچون گلستان میکنم
هرچه را دیدم از آدم
من در این خاک بلا
در بهشت دلکشم این بار جبران میکنم
حکم میرانم
از ین پس بر زنان مهر و وفا
عاشقی را همدلی را
رسم اینان میکنم
حال اگر آدم خیالش بود تا آدم شود
با خدا یک مشورت
در کار ایشان میکنم
دست آخر این بهشت
اما بدون هرکلک
های!! آدم گوش کن
من باز (عــصــیـان ) میکنم ......


بتول مبشری


سه شنبه 30 تیر 1394

هرگز

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

عاشق زنی مشو که می خواند

که زیاد گوش می دهد

زنی که می نویسد

عاشق زنی مشو که فرهیخته است

افسونگر ، وهم آگین ، دیوانه

عاشق زنی مشو که می اندیشد

که می داند که داناست ، که توانِ پرواز دارد

به زنی که خود را باور دارد

عاشق زنی مشو که هنگام عشق ورزیدن می خندد یا می گرید

که قادر است روحش را به جسم بدل کند

و از آن بیشتر عاشق شعر است

" اینان خطرناک ترین ها هستند "

و یا زنی که می تواند نیم ساعت مقابل یک نقاشی بایستد

و یا که توان زیستن بدون موسیقی را ندارد

عاشق زنی مشو که پُر ، مفرح ، هشیار ، نافرمان و جواب ده است

که پیش نیاید که هرگز عاشق این چنین زنی شوی

چرا که وقتی عاشق زنی از این دست می شوی

که با تو بماند یا نه

که عاشق تو باشد یا نه

ازاینگونه زن بازگشتِ به عقب ممکن نیست

هرگز ...

مارتا ریورا گاریدو


شنبه 13 تیر 1394

پیدایم کن....

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :شعر ،

با تو نگفته بودم از گریه های هرشب
عشقت نشسته بر دل

جانم رسیده بر لب
جانم رسیده بر لب 

من بی تو سرگردان من بی تو حیرانم
شرحی ز گیسویت حال پریشانم
بی تابم این شب ها بی خوابم ای رویا
از تو چه پنهان من گم کرده ام خود را

پیدایم کن
شیدایم کن
آزادم کن از این سکوت بی پروا
پیدایم کن
شیدایم کن
آزادم کن از این سکوت بی پروا

بی تابم این شب ها بی خوابم ای رویا
از تو چه پنهان من گم کرده ام خود را
چشمی بگشا بشکن شب را
تا با تو بگذرم از این همه غوغا

پیدایم کن
شیدایم کن
آزادم کن از این سکوت بی پروا


چهارشنبه 10 تیر 1394

شبیه خودم

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :شعر ،

مرا شبیه خودم مثل یک ستاره بکش!
شبیه من که نشد خط بزن دوباره بکش

مرا شبیه خودم در میان آتش و دود
شبیه چشم و دلم غرق صد شراره بکش

و بعد دست بکش بر شراره ام یک شب
بسوز و قلب مرا پاره پاره پاره بکش

و زخم های دلم را ببین و بعد از آن
لباس بر تن این قلب بی قواره بکش

بخند!خنده ی تو شعله می زند بر من
بخند و شعله ی من را به یک اشاره بکش

برای بودن من عشق را نشانه بگیر
و خط رد به تن هرچه استخاره بکش

ببین ستاره شدم با تو ای بهانه ی من
مرا شبیه خودم!مثل یک ستاره بکش!


سه شنبه 9 تیر 1394

آخرین قاصدک

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،


کنار پنجره می آیم


نسیم تبسم تو جاریست


قاصدکها آمده اند


در رقص باد و یاد


سبز


سپید


سرخ...


و این آخرین قاصدک

چقدر شبیه لبخند خداحافظی توست!


شنبه 6 تیر 1394

قاصدک

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :شعر ،

دشت قاصدک....
قاصدک 
گفته بودی دلتنگی هایم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند

می گفتی قاصدکها گوش شنوا دارند
غم هایت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار
من اکنون صاحب دشتی قاصدکم
اما مگر نمی دانستی قاصدک های خیس از اشک میمیرند...


جمعه 5 تیر 1394

سایه

   نوشته شده توسط: سپیدپر    

ب سایه م نگاه کردم.
دست بکمر ایستاده بود.
طاقت نیاوردم 
گفتم توام از پشت خنجر بزن.
گفت خنجر نیست.
پیر شدم
 بس ک سالها بدنبالت دویدم


جمعه 5 تیر 1394

روزهایم

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :شعر ،

روزهایم خواب است ، همه شب ها بیدار

لحظه هایم خسته ست ، قرص هایم بیمار

دفــترم تـب دارد ، برگـه هایش داغ است

نوک خودکارم سرد ، هر دو از هم بیزار

چای من سرد مزاج ، قند هایم تلخ است

شعر ها را از حفـظ کرده ام طـوطـی وار

طاقتم کم شده است ، نفسم تنگ چو دل

دیـــدگانم در درد ، ناتــــوان در دیـــدار

مقصدم نزدیک است ، یک قدم یا کمتر

قدمی ناممـکن ، سـدی از یک دیــــوار

چشمشان تنگ تر از دل من گشته و باز

اشک ها صف بستند ، غصه ها را بشمار

من جوان بودم و شاد ، و فدا می کردم

هر دو را در ره او سـحـری حیـن غمار

ساعــتم زنـگ زده ، نه که بیدار شوم

تا کـــه خوابــم ببرد ز صدایش اینــبار

 محمدمهدی خضری پور


چهارشنبه 3 تیر 1394

بعد از باران....

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،


بعد از باران
بعد از قاصدک
بهمراه کفشدوزک
ب یک چیز عمیق می اندیشم.
ب اینکه بعد رهایی از این حصار
کدام لبخند,کدام اشک,کدام قلب ,کدام غزل
چشم براه ایستاده است تا خدایی کند برای 
آفرینش احساس شاعرانه ی شاعری بنام من!







چهارشنبه 6 خرداد 1394

گندم

   نوشته شده توسط: سپیدپر    

گفتم که دلتنگی همش
گفتی بذار به پای من
گفتم بیا تا ته عشق
گفتی برو به جای من
گفتم که از دوری تو
می میره حس و حال من
گفتی که این فاصله نیست
بین تو و خیاله من

من با تو فهمیدم خدا چه مهربونو ساده بود
که رنگ و بوی گندمو به چهره ی تو داده بود
برگرد ببین حال ِ منو
من عاشقم بی من نرو
با من بمون تنهام نذار
دوست دارم ای بی قرار..

برگرد ببین حال ِ منو
من عاشقم بی من نرو
با من بمون تنهام نذار
دوست دارم ای بی قرار..

 ♫♫♫

به کوچه ها نفس بده
از شهر من سفر نکن
این همه طاقت منو
یک شبه بی اثر نکن
نباشی تویه واژه هام
من از دلت نمیگذرم
من از نبودنت بازم
شعرو به گریه میبرم

من با تو فهمیدم خدا چه مهربونو ساده بود
که رنگ و بوی گندمو به چهره ی تو داده بود..

برگرد ببین حال ِ منو
من عاشقم بی من نرو
با من بمون تنهام نذار
دوست دارم ای بی قرار..


دوشنبه 28 اردیبهشت 1394

صبوری

   نوشته شده توسط: سپیدپر    

ﺧﺪﺍﯾﺎ !!
"ﺍﯾﻮﺏ " ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩ ﻣﯽ ﺳﺘﺎﯾﻢ
ﺍﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ
ﺻﺒﻮﺭﯼ ﻫﻢ ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﺩ ..


جمعه 25 اردیبهشت 1394

جنس بارون

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

دیدنم ک اومدی 
با چتر بیا
حرفام از جنس بارونه
سپیدپر


سه شنبه 22 اردیبهشت 1394

ی وقتایی

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

ی وقتایی هست
حتی از خودتتم دلت میگیره
الان از اون وقتاست

سپیدپر


شنبه 12 اردیبهشت 1394

ولادت

   نوشته شده توسط: سپیدپر    

ولادت حضرت علی (ع)
و
روز پدر مبارک 
 و
روز معلم 

مبارک


جمعه 11 اردیبهشت 1394

برای تو

   نوشته شده توسط: سپیدپر    


برای تو می‌‌نویسم
که تو فقط بخوانی
مرا ببخش
اگر از گونه‌هایم عشق می‌ریزد
و سطرها یم بارانی می‌‌شود
از تو چه پنهان
به اندازه تمام پریشانی موهایت شکسته ام
اما باور کن
خاطراتت چه خوب میزبانی بود
برای بهانه‌های نفس کشیدنم
خیالت راحت
به هیچ کس نگفته‌ام حکایتمان را
حال فقط با گریه‌هایم می‌‌خندم
تو مرا ندیده ای ؟
" امیر وجود "


پنجشنبه 3 اردیبهشت 1394

پیدایم کن....

   نوشته شده توسط: سپیدپر    

پیدایم کن شیدایم کن


آزادم کن از این سکوته بی پروا



 


دوشنبه 31 فروردین 1394

بهترین آرزوها

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

حلول ماه رجب مبارک


اولین افطار
بهترین آرزوها
برای همه دوستان 
دنیای واقعی و مجازی

سپیدپر


یکشنبه 30 فروردین 1394

زنی را میشناسم......

   نوشته شده توسط: سپیدپر    

زنی را می شناسم من
که شوق بال و پر دارد
ولی از بس که پر شور است
دو صد بیم از سفر دارد
*
زنی را می شناسم من
که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن
درون آشپزخانه
*
سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست
*
زنی را می شناسم من
که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته
کجا او لایق آنست
*
زنی هم زیر لب گوید
گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد
چه کس موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟
*
زنی آبستن درد است
زنی نوزاد غم دارد
زنی می گرید و گوید
به سینه شیر کم دارد
*
زنی با تار تنهایی
لباس تور می بافد
زنی در کنج تاریکی
نماز نور می خواند
*
زنی خو کرده با زنجیر
زنی مانوس با زندان
تمام سهم او اینست
نگاه سرد زندانبان
*
زنی را می شناسم من
که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند
که این است بازی تقدیر
*
زنی با فقر می سازد
زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت
گناهش را نمی داند
*
زنی واریس پایش را
زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی
که یک باره نگویندش
چه بد بختی چه بد بختی

سیمین بهبهانی
 تقدیم
 به همه بانوان این سرزمین


دوشنبه 24 فروردین 1394

سپیدپر

   نوشته شده توسط: سپیدپر    


یکشنبه 23 فروردین 1394

سکوت

   نوشته شده توسط: سپیدپر    

سهم من از زندگی‌

سکوتیست

که هیچ وقت کلمه نمی شود

"امیروجود"


جمعه 21 فروردین 1394

چادر نماز مادرم

   نوشته شده توسط: سپیدپر    

امروز یکی از زیباترین روزای خدا بود
روز مادر 
روزی ک کلمات هم برای تشکر از مادر کم میارن
الهی همه مادران سرزمینم سالم و سلامت باشن
درسته دوری راه نذاشت دست بوسی مادر برم
گرچه اون بنده خدا ب کم دیدنم عادت داره
و من همیشه شرمنده دیدار بودم 
فردا حتما میرم تهران
اول میرم تجریش 
خدا کنه بباره 
بعدشم دست بوسی مادر!!

امروز عصر ی اهنگ ک برای مادر بود و سالهاقبل شنیده بودم 
 حسابی خاطره بارونی داشتم و شنیدم 



آهنگساز و خواننده:فلمینگ خوشقدمی

یه لقمه نون یه کاسه ماست، یه روی خوش یه حرف راست 
من با همینا دل خوشم این برکت خونه ی ماست
هر وقت بهش رو میارم محرم رازه مادرم
پناهگاه من میشه چادر نماز مادرم
غیر از تو مادر کسی رو صدا نمی کنم دیگه
گوشه ی چادر تو رو رها نمی کنم دیگه......
.....


و شنیدنش ! 
و حرفایی ک همیشه برای نگفتن هست

سپیدپر


تعداد کل صفحات: 37 1 2 3 4 5 6 7 ...