کجایی؟(پست ثابت)
بیــا تا برایت از صـــبر بـــگـــویــــم
درد دل
پروانه و عنکبوت سیر!
من و سکوت و تنهایی
قاصدک خیال من
پروانه ام
فریاد
درد
معجزه
شبیه
شک و گمان
امروز
الهه دردم
بغض قلم
علت خویش
تا شوم خود علت تحریم خویش
زن شدم ،اما نه با تصمیم خویش
من زنم ،یک اتفاق ناتمام
ناگریزی در گریز از نیم خویش
شاخه ای گُل در لگد مال زمان
کرده عمری خویش را تقدیم خویش
یک سند اما به نام دیگری
مستند،اما نه با تنظیم خویش
از خودم هر روز می پرسم کی ام؟
گشته ام سر گشته ی تفهیم خویش
همسری در جستجوی خویشتن؟
مادری در حسرت تکریم خویش؟
مرده ای محکوم عمری زندگی
زنده ای در مجلس ترحیم خویش
من زنم که از شروع بودنم
گم شدم انگار در تقویم خویش
من علاجم در نجات از زندگی ست
از خودم، این غده ی بد خیم خویش
فریبا صفری نژاد
مادر
دلم میگیرد
گاهی دلم می گیرد
از آدم هایی كه در پس احساس سردشان با لبخندی گرم
فریبت می دهند
دلم می گیرد
از خورشیدی كه گرم نمی كند
و نوری كه تاریكی می دهد
دلم می گیرد
ازكلماتی كه چون شیرینی فریبت می دهند
دلم می گیرد
از سردی چندش آور دستی كه دستت را می فشارد
و نگاهی كه به توست و هیچ وقت تو را نمی بیند
دلم می گیرد
از دوستی كه برایت
هدیه
دوبال برای پریدن می آورد
و بعد
پرواز
را با منفورترین كلمات دنیا معنی می كند
دلم می گیرد
همه هیچ
گاهی حتی
از خودم هم دلم میگیرد
کهریزک
کودکی هایم...
پا به پای کودکی هایم بیا کفش هایت را به پا کن تا به تا
قاه قاه خنده ات را ساز کن باز هم با خنده ات اعجاز کن
پا بکوب و لج کن و راضی نشو
با
کسی جز دوست همبازی نشو
بچه های کوچه را هم کن خبر عاقلی را یک شب از یادت ببر
خاله بازی کن به رسم کودکی
با همان چادر نماز
پولکی
طعم چای و قوری گلدارمان
لحظه
های ناب بی تکرارمان
مادری از جنس باران داشتیم در کنارش خواب آسان داشتیم
یا پدر اسطوره دنیای
ما قهرمان باور زیبای ما
قصه های هر شب مادربزرگ ماجرای بزبز قندی و گرگ
غصه هرگز فرصت جولان نداشت
خنده های
کودکی پایان نداشت
هر کسی رنگ
خودش بی شیله بود ثروت هر بچه قدری تیله بود
ای شریک نان و گردو و پنیر ! همکلاسی ! باز دستم را بگیر
مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست
آن دل نازت برایم تنگ
نیست ؟
حال ما را از کسی پرسیده ای ؟
مثل ما بال و
پرت را چیده ای ؟
حسرت پرواز داری در قفس؟
می کشی مشکل در این دنیا نفس؟
سادگی هایت برایت تنگ نیست ؟ رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست ؟
رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟
آسمان باورت مهتابی
است ؟
هرکجایی شعر باران را بخوان
ساده باش و باز هم
کودک بمان
باز باران با ترانه ، گریه کن ! کودکی تو ، کودکانه گریه کن!
ای رفیق روز های گرم و سرد
سادگی
هایم به سویم باز گرد
مادر
اول نوشت
چون کمی عجولم زودتر پست گذاشتم
خدایی جمله قشنگی بود نخواستم بیات بشه
زمین خوردن زیباست، اگر هدف بوسیدن خاک پای مادر باشد
پیشاپیش روز مادر مبارک
بعدا نوشت
بارانی ات را بپوش و در آغوشم بگیر ... مادر
ابر ، ابر گریه دارم ... !!
از دست زمونه
یادگار
اما هنوز گاهی
کوچه ها را بلد شدم ،
خیابانها را ،
مغازه ها را ،
رنگ های چراغ راهنمایی را ،
جدول ضرب را
و دیگر در راه هیچ مدرسه ای گم نمی شوم ،
اما هنوز گاهی میان ادم ها گم می شوم ،
ادم ها را بلد نیستم...
بعدا
نوشت
حالم را پرسیدند
گفتم رو به راهم
اما افسوس...
نفهمیدند رو به کدام راهم...
لطفا
در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح ادم را اهسته در انزوا می خورد و می تراشد.این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد چون عموما عادت دارند این درد های باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیش امدهای نادر و عجیب بشمرند و اگر کسی بگوید یا بنویسد مردم بر سیبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند انرا با لبخند شکاک و تمسخر امیز تلقی بکنند.
صادق
هدایت
از اینجا...
از اینجا که ایستادی
کاروانی نمیگذرد
آن دشت زیبا پشت پرچین سرابی بیش نبود
از اینجا که ایستادی
اتوبوسی نمیگذرد
جاده ای بسوی بهشت کشیده نشده
از اینجا که ایستادی
اول خط استواست
تا انتهای آن راه طولانی است
از اینجا که ایستادی
آسمان صاف لکه ابری نیست
از باران خبری نیست
از اینجا که ایستادی
تا نگاه میکنی درد است
درد است درد است
از اینجا که ایستادی
صفحه شطرنج و مهره های زندگی
کیش و ماتش ،برد و باختش
پات نیست
سپیدپر
بغضی در گلو مانده
آسمان لبریزه از باران
دل گریزان است و نالان
بغضی در گلو مانده
صبری وا مانده در کوره راه زندگی
حس بد تهی شدن از خود
طمع گس پوچی
و این درد لعنتی
وای خدا چرا کلمات دیگه ای همراهم نیست
چرا هر چی مینویسم به درد ختم میشه
از درد که بگذریم
میشه اعتماد شکسته
میشه حماقت دوستی با روزگارپر نیرنگ
میشه حسرت
میشه بغض
بغضی در گلو مانده
...
و این چرخه ادامه دار
بی باران و با باران
عجب چرخه ای ست
این روزهای تکراری
تقویم نویس روزگارم
کمی با حوصله بنویس
هوای حوصله ام بس ابری است
سپیدپر
جا گذاشتم
انتظار
نقطه چین
بی نقطه
چگونه بنویسم
حرفهایی را که چشم هایم می گویند
و بر زبانم نمی آیند
من از نهایت سکوت
حرف می زنم
بی الفبا و بی نقطه
سپیدپر
از جنس ابرم
گاهی سرم را بالا میگیرم تا آسمان
مرا فراموش نکند...
تا ابر ها بدانند وقت باریدن است
تا پرنده ها ببینند همزاد اسیرشان
را
و میگریم تا زمین بداند که من از
جنس ابرم نه خاک...
