دوشنبه 16 بهمن 1391

مدتهاست

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

دلتنگم برای کسی که مدتهاست بی آنکه باشد هرلحظه زندگی اش کرده ام .....


دل تـــنـــگــی پـــــیـــچـــیــده نــــیـــســـت …!

یـــــک دل …!یـــــک  آســـمــــان …!

یـــــک  بــــغـــض…!

و آرزو هــــای تــــــرک خـــــورده

بـــــه هــــمــــیــــن ســادگــــی



سه شنبه 26 فروردین 1393

یکی بود یکی نبود

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

یکی بود یکی نبود
ابر بود ابرای سیاه
بارون ریز ریز میبارید
ی من تنها 
زیر بارون مثل همیشه
تقویم تکراری روزگارو ورق میزد
تو آمدی نزدیک و نزدیکتر
 ی فرستاده از ی راه دور
آسمان ابری بود اما دیگه سیاه نبود
ی من و ی تو 
زیر بارون تقویم جدید ! روزگارو ورق زدند
تا اینکه !
او رفت!ی روز بارانی
ی من ماند , ی منی که دیگه خودش نبود
ی تویی, ک فقط خاطراتش موند
همین
سپیدپر



سه شنبه 26 فروردین 1393

روزها

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

روزها میگذرد 
خاطره ها در یاد است

....
همین
سپیدپر


دوشنبه 25 فروردین 1393

حس بودن

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

خاطرات همیشه یاد آور توست
تویی که کمرنگ و کمرنگتر میشی
اما خاطراتت شفاف و زلال تر از همیشه 
همدم تنهایی منه
وقتی بارون میاد 
حس بودنت زیباتر میشه
گرچه دور و دورتر میشی 
اما خاطراتت 
نزدیک و نزدیکتر میشه
سپیدپر


دوشنبه 25 فروردین 1393

تلنگر

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

تلنگر کوچکی است باران ،
 وقتی فراموش می کنیم آسمان کجاست !

همین!!


یکشنبه 24 فروردین 1393

رگبار

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

هوای 
حال و هوای اینروزای من
مثل آب و هوای شهرم رگباری و غبارآلوده

مدتهاست نذر سکوت کردم
مدتهاست حتی حرفام از چشمامم نمیریزن!
مدتهاست منم نیستم

کاش برگرده روزی که من !باشم با خودم 

افکار غبار گرفته این روزای من فقط منتظره

همین
سپیدپر


یکشنبه 24 فروردین 1393

تصمیم گرفتم

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

تصمیم داشتم ننویسم
یا اگرم بنویسم
قسمت کامنتاشو ببندم
نمیدونم چرا هرچی حلقه ارتباطیمو بسته تر میکنم
بازم خیلی ها حرمت وبمو نمیدونن!
اینجا برام مهمه ، مقدسه،عزیزه
اما بعضی ها درک مهم و مقدس
 و عزیز  نمیدونن
تا چن روز پیش یکی از شاگردای قدیمیم ازم مطلب خواست 
برای ارائه ب استادش 
قبلنا براش نوشته بودم 
گفتم مدتی نمینویسم
طفلی خیلی اصرار کرد
یسری از دلنوشته های وبمو بهش دادم
خیلی خوشحال شد امروزم زنگ زد 
که خیلی بدردش!خورده 
تو دلم گفتم شاید نوشته های من جوابی برای انتظارم نداشت
اما نمره شاگردمو که کامل کرد
خدا رو شکر کردم
حتی نوشته هامم جز برای خودم برای کسی ضرر ندارن
پس تصمیم گرفتم 
بازم بنویسم
از دلتنگی، 
از باران،
از انتظار ،
از تو 

تومیآیی یکی از همین روزا!

میدونم

سپیدپر


پنجشنبه 21 فروردین 1393

تبریک

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

محمد امینم 

کسب مقام سوم تیمی 

نهمین دوره مسابقات روبوکاپ ایران اپن۲۰۱۴

 رو تبریک میگم

الهی در مراحل زندگی 

موفق و سلامت باشی

مامان


پنجشنبه 21 فروردین 1393

پست جدید

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :شعر ،

دوس داشتم اولین پست سال جدید 
ی پست متفاوت باشه
روزها میگذشت اما تکرار ایام ,دردودلهای دلتنگی ......
تا 
رسیدم ب امروز و این خبر خوش
چ پستی بهتر از این خبر

سپیدپر

پ ن : خبر خوش در پست بعدی!


پنجشنبه 29 اسفند 1392

سال نو

   نوشته شده توسط: سپیدپر    

دوست داشتم دلنوشته ای برای سال نو بنویسم اما نشد
فقط آرزو میکنم
خوش و سربلند و سلامت باشین
آمین
سال نو مبارک
همین
سپیدپر


سه شنبه 27 اسفند 1392

چهارشنبه سوری مبارک

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

آتش روشن کردم و عهد کردم تا خاموش شدنش برایت دعا کنم
میدانم ب هر چه خواهی می رسی
چون من هر بار یک هیزم اضافه میکنم
چهارشنبه سوری مبارک


یکشنبه 25 اسفند 1392

درخت و تبر

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

سیاه پوشیده بود!به جنگل آمد،استوار وتنومند.
من را انتخاب كرد،دستی به تنه ام كشید،تبرش را درآورد!
و زد و زد!محكم ومحكمتر!
به خود میبالیدم؛ دیگر نمیخواستم درخت باشم!
"
آینده خوبی در انتظارم بود"سوزش تبرهایش بیشتر میشد،،،كه،،
ناگهان چشمش به درختی دیگر افتاد؛ "او تنومندتر بود"مرا رها كرد بازخم هایم!!
او را برد....
ومن كه نه دیگر درخت بودم نه تخته سیاه نه عصای پیرمردی
..

"خشك شدم"

بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت میمونه!
ای تبر به دست ! تا مطمئن نشدی احساس نریز!زخمی میشود...
و در آرزوی تخته سیاه شدن خشك میشود.!.


چهارشنبه 21 اسفند 1392

با من حرف بزن

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

بارون زیبایی بود

حسابی قدم زدم طراوت و تازگی همراه بارون

بوی بهار و نوشدن روزها رو یادآوری  کرد

مست و خیس بارون روبروی آینه ایستادم

یکی شبیه من ،روبروی من!

مرا خطاب کرد:

"با من حرف بزن

میخوام صدایت را بشنوم

تو ملکه صدایت بودی

و لبخند و خنده هایت

دسته کبوتران سپیدی بودند

که در آسمان نیلگون پرواز میکردند

اما مدتهاست!!!

به یکباره پرواز کردندو رفتند.....

با من حرف بزن"

نگاهی به آینه کردم و گفتم :

پرواز کبوتران سپید زیر آسمان نیلگون دیدنی بود

افسوس

مدتهاست نه بارانی و نه دسته کبوتری

فقط من بودم ،ماندم

...

سپیدپر

 

 


سه شنبه 20 اسفند 1392

وعده هایی که فقط وعده بود!!!!!!!

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

بارون امروز
بعد مدتها
اشکهای بیصدا
زیر بارون
بی تو!
سمفونی  دلتنگی رو نواخت

تا از غربت به قربت برسم

باز هم وعده!
پرم از وعده هایی که
فقط وعده بود
اما هنوز
منتظرم
همین 
سپیدپر


سه شنبه 20 اسفند 1392

نوستالژی

   نوشته شده توسط: سپیدپر    

تو و عکسای دیروزت منو شعرای این دفتر

توی نوستالژی جاموندیم به زیر خاک و خاکستر

به دنیا اومدیم اما ما این دنیا رو نشناختیم

چه میموندیم چه میرفتیم بهم بازی رو می باختیم


دوشنبه 19 اسفند 1392

شور میزنه

   نوشته شده توسط: سپیدپر    

اینروزا
ازمیان آلات موسیقی,دلم
فقط
شور میزنه
همین !!!!


یکشنبه 18 اسفند 1392

ب روایت تاریخ

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

ب روایت تاریخ !!
امروز تولدم بود

از بزرگواری که درست اولین ثانیه امروز تبریک گذاشتن همینجا تشکر میکنم چون آدرس نذاشتن 

سپیدپر


یکشنبه 18 اسفند 92 00:00

سلام بر سپیدپر مهربان!

آسمانی بزرگوار!

سالروز زمینی شدنت مبارک!

عروس شدن دخترت نیز مبارک باشد

الهی که سپید بخت باشند و سلامت

برای شما و برای ایشان دعا می کنم که:

خدای اطلسی ها با تو باشد

پناه بیکسی ها با تو باشد

تمام لحظه های خوب یک عمر

بجز دلواپسی ها با توباشد

همچنان دعاگویتان هستم

دست حق به همراهتان

 


جمعه 16 اسفند 1392

عکاس!!!

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

تنها کسی که لبخندم را میخواست
عکاس بود
اونم که پولشو گرفت
!!!!!!
همین


جمعه 16 اسفند 1392

هرگز!!!!!!

   نوشته شده توسط: سپیدپر    

هرگز تمامت را برای کسی رو نکن

بگذار کمی دست نیافتنی باشی

آدمها تمامت که کنند، “رهـــــایت” می کنند . . .

........


سه شنبه 13 اسفند 1392

سپید بخت شی دخترم

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

سفید بخت شی دخترم

میخواستم یازدهم اسفند این پست رو بذارم اما نشد ،ی هفته مودم خراب شد و تا درست بشه یازدهم گذشت

دوس داشتم مخصوص همون روز بشه که نشد

ببخش من عادت دارم آرزوهایی که دارم دیرتر و دورتر بهشون  برسم یا شایدم اصلا نرسم!

مرور میکنم از شروع بودنت تا  یکشنبه یازده اسفند نودودو که عقد کردی

اولین روزی که فهمیدم تو وجودم داری شکل میگیری شدی دنیای من ، داشتنت مثل نور امید بود

تو روز ب روز شکل میگرفتی و من تو خلوت برات درد و دل میکردم

تا دنیا اومدی روز مقدسی بود نیمه شعبان بود مصادف با یازده اسفند هزاروسیصدوشصت و نه

ی دختر کوچولوی گندمی با موهای بلند که تا رو شونه هاش بود اولین نوزادی بودی که با مو میدیدم تا اونروز همه نوزادا رو کچل دیده بودم

خیلی جیغ جیغو بودی و گریه میکردی اصلا خواب نداشتی اما کم کم آروم آروم  ترشدی

دختر کوچولوی کپل مو مشکی اسمتو گذاشتیم پریسا البته دوس داشتم بذارم پریچهر اما بابا و عمه هات گفتن نه

گذاشتن پریسا یکی از شوهر عمه هات هم بهت میگفت " پری مو سیاه"

برات لالایی میخوندم  قصه میگفتم ی شعرم بود که هم دوس داشتی هم بغض میکردی "ی موشی بود تو دنیا  خیلی قشنگ و زیبا ...."هر بار میخوندم بغض میکردی !

هر روز بزرگ شدنت برام شیرین بود زود ب غذا افتادی اصلا هم دردسر نداشتی کافی بود ی بشقاب خوراکی برات بذارم با عروسکات مشغول بازی باشی صدات در نمیومد

یادمه برات کتاب گرفته بودم در مورد واکسن زدن بچه ها که بصورت شعر بود اون موقع چهار سالت بود بهت یاد داده بودم انگشت روی کلمات بذاری و کلمه رو حفظ کرده بودی برای هرکی میخوندی فک میکرد سواد داری.

تا زمانیکه مدرسه رفتی !

تو مدرسه هم خاطرات شیرینی برام رقم زدی ، پنج سالت که بود ی بار خورشت کرفس پخته بودم پرسیدی چرا کرفس خط داره گفتم چون خطتت قشنگ بشه تو این حرف  یادت بود کلاس اول که رفتی خط قشنگی داشتی البته الانم زیبا مینویسی خانم معلمت دفترتو ب بچه ها نشون داده بود و گفته بود ببینین خطتش چقد قشنگه توام دستت و بلد کرده بودی که اجازه خانم چون مامانمون کرفس بهم داده خطم خوب شده از فردا همه بچه ها کرفس خور شده بودن!!!!

مشقاتم زود مینوشتی دیکته نمینوشتی میگفتم چرا میگفتی خانم معلم گفته دیکته شب نه دیکته روز!!!

گذشت و گذشت روز ب روز بزرگتر و خانم تر شدی سال نود  جوان برتر منطقه مون شدی عضو شهریاران جوان بودی و ماه رمضان غرقه قرآن پارک لاله رو بخوبی اداره میکردی چن بارم تقدیر شدی بهت افتخار میکنم

دانشگاه رفتی درستم با موفقیت تموم کردی تیرماه امسال شدی خانم مهندس ! (البته فوقم شرکت کردی)بازم افتخار میکنم

تا رسیدیم ب روزی که زنگ در برای امر خیر زده شد!!!

چقد زود گذشت بزرگ شدنت ،درس خوندنت، حالا وقتش شده عروست کنم ای خدا اصلا باورم نمیشد اما با قسمت روزگار نمیشد مبارزه کرد

مراحل خواستگاری و جواب و شرایط هم بخیر و خوشی گذشت قرار عقد شد روز تولدت یازده اسفند نودودو !

تا روز موعود رسید لباسی که برات درست کرده بودم و پوشیدی چقد ماه شده بودی نکه مامانتم بگم ا نه همه میگفتن

وقتیکه خطبه ی عقد خونده میشد دعا کردم سپید بخت شی ،

خوشبخت بشین

الهی چرخ روزگار ب بهترین شکل برات بچرخه

الهی همسر و همسفر و همراه خوبی برای هم باشین

آمین

سپیدپر

 


دوشنبه 5 اسفند 1392

این.......

   نوشته شده توسط: سپیدپر    

این روزها هم شبه!!!


یکشنبه 4 اسفند 1392

قحطی

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

قحطی قاصدکه
دلم قاصدک میخواد
فقط یدونه
این توقع زیادیه !!!!!

سپیدپر


یکشنبه 4 اسفند 1392

آدما

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

آدما ی جایی تموم میشن 
نه که بمیرن نه!!
جوهر احساسشون تموم میشه!!

همین


پنجشنبه 1 اسفند 1392

سقوط

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

سقوط من در خودمه!!!!!

پ ن : امروز کابوس تموم شد 
کابوسی ک حماقتی بیش نبود
اما گذشت!!!
رو سیاهی ب ذغال موند
بماند
گذشت اما بد گذشت
سپیدپر


سه شنبه 29 بهمن 1392

ببار بارون

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

بارون عزیز 
بیوفا شدی!!!
امسال کم باریدی
خیلی کم
تمام بودنم از بغض لبریزه
کویر روزگار منتظر نوازش قطرات پر مهرته
ببار بارون 
ببار
سپیدپر


یکشنبه 27 بهمن 1392

نقاشی مینویسم!!!!

   نوشته شده توسط: سپیدپر    

یادش بخیر اون موقعه که میتونستم نقاشی بکشم 

البته نه حرفه ای اما هر چی میخواستم میکشیدم

سیاه قلم کارا از همه بیشتر بهم میچسبید مرز بین سیاه و سفید دنیایی رنگ بود در طیف این دو رنگ

با قیچیم هرچی میخواستم میبریدم بدون الگو و خط و خطوط ، بچه های فامیل هر موقع میومدن خودمون با دست پر از نقاشی و کاردستی میرفتن خونشون ! یادمه یه روز ی غروب دریا رو با کاغذ سیاه بریدم و رو کاغذ سفید چسبوندمش هر کی میدید باورش نمیشد  همینجوری رو کاغذ بریدم  عین سیاه قلم مرکب شده بود.حیف...

دست خوبی داشتم خیلی تر و فرز کار میکرد

اما روزگار حسود ... بماند

خیلی وقته دلم میخواد نقاشی بکشم  اما دستم همراهی نمیکنه اون موقعه ها حرفامو نقاشی میکشیدم اما حالا ....

عیب نداره منکه سازگاریم با درد زیاده اینبار نقاشیمو مینویسم البته اینجا تایپ میکنم

درسته حس نقاشی تو نوشتن نیست اما با حس خودم نقاشیمو با احساس مینویسم

خیلی وقته از نوشتنم بدورم ای وای کلمات و جملات یادم نرفته باشه

چقد خیلی وقته از همه چی دورم  حتی از تو !!!

مینویسم:

ی غروب پاییز، ابرای سیاه ،برگریزان درختا و صدای عاشق بارون ....

قطرات مقدس بارون رو سر رهگذران دست نوازش میکشن

کمی اینطرف تر تو کنارمی! و زیر بارون با من قدم میزنی

باران بی امان میبارد ... میبارد

صحنه ی دورتر آماده شده برم قسمتای دیگه

کمی جلوتر ی پنجره میکشم ببخشین مینویسم

یه پنجره که سدی بین منو بارونه !!!

کنار پنجره نشستم   و به پنجره بخار گرفته که نمیذاره صحنه و خاطره بارونی رو واضح ببینم زل میزنم

ی بخاری هیزمی مینویسم که با شعله های قرمز و نارنجی ,

گرمی خاصی ب نقاشی میده!!

تقویم روی میز هم با برگریزان ورقهایش نشون میده چ روزایی منتظر و منتظر و .... گذشته بد هم گذشته خیلی بد

اما

دونه گندم کنار پنجره که از سفره کبوتران گشنه و خیس خورده جا! مونده با دست نوازش بارون، سبز شده و نیش جوونه امید و زنده بودنو ب رخ میکشه

من هستم ، زندگی در جریانه ،

انتظار همچنان برقراره

تمام نقاشی نوشته ام در هاله ای از بخار محصوره

بخاری که از فنجان چای من بلند شده و من در افکار م غرقم

خدایی نقاشی قشنگی شده بدلم نشست چون باورش کردم حسش کردم

سپیدپر

 

 


دوشنبه 21 بهمن 1392

!!!!!

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

ی وقتایی کلمات هم قدرت بیان
اونچه تو دلته
رو هم ندارن
الان از اون وقتاست
گمم، گنگم
خدایا!!!


سپیدپر


شنبه 19 بهمن 1392

گاهی وقتا

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

گاهی وقتا خاطرات و یاد عزیزی
 با تنهایی  که همنشین میشه
اینقد دلنشین میشه
اینقد بیقرارت میکنه
که اگه از رویا به واقعیت برسی
روزگار خواب دیگه ای برات میبینه!!
مجبور میشی با خاطرات خوش باشی
تا واقعیت رو قبول کنی!!!
سپیدپر


شنبه 19 بهمن 1392

کلمات هم خانواده!!!!!

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

بچه که بودیم تو مدرسه کلمات هم خانواده و صرف کردن فعل یادمون دادن
اما کاش تبصره ای اضافه میشد!
که کلمات هم خانواده شاید از حرفهای مشترک ترکیب شده باشه
 ممکنه معنیشون فرق کنه
مثلا
" مختلف با اختلاف " 
ازلحاظ معنی زمین تا آسمون فرق داره
اون موقع شاید 
چشمی بارونی نمیشد
دلی نمی شکست
عمری قربانی این هم خانوادگی نمیشد!!!
افسوس!!!!

سپیدپر



پنجشنبه 17 بهمن 1392

انتظارم

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

سهراب گفت:
"چشمها را باید شست  جور دیگر باید دید"

اما کم کم دارم به این نتیجه میرسم 

"چشمها را باید بست!
خاطرات را باید شست
خیلی آرام گریست
دلی آرام شکست
 اشک چشم و انتظار بهر چه بود؟
کو ?،کجا?،کیست ?نیست !نیست!"

سپیدپر





پنجشنبه 17 بهمن 1392

سفیدی برف

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

الهی صفحه غصه های همه دوستان خوبم

ب سفیدی برف این چن روز باشه

آمین

سپیدپر


تعداد کل صفحات: 31 1 2 3 4 5 6 7 ...