یکشنبه 17 اردیبهشت 1391

کجایی؟(پست ثابت)

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

آهـــای....ایــــوبــــــ

کــــجـــایـــی...!؟

بیــا تا برایت از صـــبر بـــگـــویــــم


!!!!!

بعدا نوشت 

یـــــک فـــــاتحــــــه ،

برای انبوه کسانــی کـــــه در مــــــــن مُرده‌اند،

کـــفــــایت مـــی‌کــــنــــد!


سه شنبه 2 خرداد 1391

درد دل

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

گاه با درد دل بر هر ورق خط میزنم
با نوشتن با شما دوست عزیز حرف میزنم
گاه شعر هام  بی ردیف و قافیه است
گاه موزون، گاه  هم بی معنی است
با نوشتن دل کمی آرام ،گاه ابری شود
گاه سیل اشک من،  جاری شود
گاه با باران ،میبارم شدید
گاه با درد میجنگم   مدید
گرچه شعر هام،  بی ردیف  و  قائده است
حرفای خوردنم با بغض و با درد و غم است
مینویسم تا سپیدی با سحر پیدا شود
تا که این شب با غمش پنهان شود
سپیدپر


بعدا نوشت
صدای رعد و برق و بارش بارون
به همراهی نوای ناله ویلون زن شبگرد
عجب بارونی کاش شب نبود 
کاش 
کاش فردا هم بباره 
بعدا نوشت امروز(چهارشنبه):
امروز نبارید
اما
یاداوری نوای الهه ناز ویلونزن شبگرد و  لطافت بارون دیشب 
امروزم و به شب رسوند


سه شنبه 2 خرداد 1391

پروانه و عنکبوت سیر!

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

وقتی پروانه ای در تار ی بیوفتد که عنکبوتش سیر است !
زندگی  برایش تازه آغاز میشود 
زیرا نه میتواند پرواز کند و نه بمیرد!!!

و این حکایت پر دردی ست 
و تجربه ای تلخ تر !!!
سپیدپر
بعدا نوشت
پروانه من در تار عنکبوتی افتاده است نه میتونه پرواز کنه نه بمیره!


یکشنبه 31 اردیبهشت 1391

من و سکوت و تنهایی

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

 در تنهاییم تنها تر از تنهایی
 و در سکوتم تنهاترینم 
سکوتم را تنهایی پر میکنه
و تنهاییم را سکوتم
عجب حکایتی ست 
این قصه تنهایی و سکوت من

سپیدپر

بعدا نوشت
کاش در جاده زندگی، خنده از گریه سبقت میگرفت

خدایا خسته دردم خلاصم کن
گرفتارغمم  یا رب خلاصم کن


شنبه 30 اردیبهشت 1391

قاصدک خیال من

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

 این روزا
دلم برای قاصدک  ا تنگ شده خیلی وقته قاصدک ندیدم
اون وقتا آرزوهامونو به قاصدک میگفتیم تا به خدا برسونه
یا منتظر قاصدک بودیم تا از عزیزی خبر بیاره
"خیلی وقته قاصدکها به خاطر گرانی زندگی مجبورن و
 چن شیفت پیغام میبرن که خیلی هاشو ن آدرس  مقصدو هم گم میکنن"
اما گذشته از این مزاح  ، خیلی وقته دلم  یه قاصدک میخواد
که حرفای تو دلمو بهش بگم برسونه به خدا
به دوست ، به تو که دوری
اما!!!

 قاصدک خیال من
 سرمست و خوش حال بیخبر از جور زمونه
رقص کنان در آسمون آبی آرزوها شناوره
تا میرسه به من ،من  منتظر  قاصدک!
قاصدکو میگیرم تو دستم 
براش میگم از روزگار نا کوک
از انتظار ،از درد ،از اعتماد
از وفا،از صفا،
از فردا
از امروز، از دیروز ،از همه چی 
میرسم به خاطرات ،خاطره بودنت
اومدنت ، دیدنت 
رفتنت، بیخبریت و حالا ...
میبارم مثل سیل میبارم
قاصدک خیس شده زیر باران سرشکم 
قاصدک چرخ زنان دور میشود  از دیدگانم خیسم 
به امید اینکه حداقل خاطره  انتظارمو به گوشت برسونه
امیدوارم  به مقصد برسه
اما قاصدک خیال که خیس نمیشه

سپیدپر


جمعه 29 اردیبهشت 1391

پروانه ام

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

پروانه ام پروانه ام 
از پیله م جا مانده ام
پر میزنم در کوی دل
با درد و غم هم خانه ام
با دلبری بیگانه ام 
نفرین شده کاشانه ام
افسون شدم در روزگار
گم کرده ای دور از خبر
من مانده ام ثابت کنم 
ساده دلی جور دیده ام
رسم وفا اینگونه است
بد عهدی از ذهن خارج است
صبر هم لبریز شده 
از کاسه عمرم کنون
این حال و روز ی که با من است
سهم من از دنیا نبود
چرخ فلک لنگ میزنی 
ای زندگی رج میزنی
تو با صداقت بیگانه ای
با رنگ و ریا افسون کنی
تا کی توان رنگین کنی
گویند بالاتر از سیاهی رنگ نیست
لیک موی ه سیه یک شبه گشته سپید

سپیدپر

بعدا نوشت:
من یقین دارم روزی پروانه خواهم شد
بگذار روزگار هر چه میخواهد پیله کند!!!


چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391

فریاد

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

دلم میخواد با سکوتم چنان فریادی بزنم 
حتی دیوار صوتی استخونام بشکنه !!!
تا گوش فلک کر بشه
سپیدپر


سه شنبه 26 اردیبهشت 1391

درد

   نوشته شده توسط: سپیدپر    

درد
 از درون بردی صحت جانم  به یغما
پاسخ هر دکتری گشته معما
ای فلک  من با توام کاری نبود
زین پریشانحالی چرخ جهان شکوه نبود
من به کار خویشتن مشغول بودم
بنده ای در پیشگاه حضرتش شاکر بودم
ای فلک،  درد دادن بهر چیست؟
این همه حال خراب، پاسخ چیست؟
من به کار دستی ام دلخوش بودم
از همه بد عهدی و جور زمان خاموش بودم
ای فلک جان ستانی ذره ذره بی هدف
من چرا نالم زتو با حرف حرف
من که خود مشغول بودم  با هر هنر
تا که کم فکرم رود بر برد و باخت وخیر وشر
ناگهان طوفان خشم،من را گرفت
بال پروا ز، گرمی جانم گرفت
من سوختم ،ساختم با همه درد
لیک مزد و اجر صبر م را بده
در پس طوفان بود آرامشی
من طلب دارم زتو آرامشم
سپیدپر


سه شنبه 26 اردیبهشت 1391

معجزه

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

یه وقتایی 
یه موضوعی
باعث میشه کل روزگارت عوض بشه
یه حرفایی
یه رازهایی
باعث میشه کل زندگیت زیر و رو بشه
یه قولهایی
یه بد قولیهایی
میتونه اعتبارتو از بین ببره
و تا نابودی کاملت ادامه داره
مگر یه معجزه
همه رو جبران کنه
خدایا معجزه 
لطفا
سپیدپر


سه شنبه 26 اردیبهشت 1391

شبیه

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

زندگی به من آموخت
که هیچکس
شبیه حرفاش نیست!!!


بعدا نوشت
گاهی دلم میخواهد وقتی بغض میکنم
خدا از آسمون به زمین بیاد!!!
اشکهامو پاک کنه،دستامو بگیره
و آرام بگه: اینجا آدما اذیتت میکنن؟!!
بیا بریم


سه شنبه 26 اردیبهشت 1391

شک و گمان

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

بین تردید و یقین
شک و گمان 
وا مانده ام
در مسیر سنگلاخ زندگی
در میان روزاهای انتظار
دور از خویش ،جا مانده ام
بار خدایا  مرهمی بر این تن زخمی بزن
نای رفتن نیست،راه بسیار است  
سر سپردم 
دلسپردم در میان 
آستان ت ای خدا
رحم کن بر این دل خونی و جسم خسته ام
من نه آن بیدم که لرزم از برای یک نسیم
من همان سنگم که بودم از قدیم
صبر هم اندازه دارد ای خدا
سنگ خارا نیزد گردد ریز ریز
در ورای ضربه ی پتک وزین
 باز از درد مینویسم در  سرا
تا که ارامم کند ، یا کم سبک 

سپیدپر


دوشنبه 25 اردیبهشت 1391

امروز

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

امروز دلم گرفته بود مثل همه روزای 
تکراری گذشته
صبح دلپذیری بود
رفتم امامزاده صالح (تجریش)
هر وقت کم میارم میرم اونجا
هوا صاف و آفتابی بود
وقتی رسیدم و از اتوبوس پیاده شدم
باران دل انگیزی شروع شد
همون چیزی که امروزا خیلی دلتنگشم
باران بارید و من هم

درسته زیاد نیومد 
اما اومد تنهام نذاشت 
نذری داشتم که باید ادا میشد
ممنونم بارون بموقع رسیدی
هیچوقت تنهام نمیذاری
سپیدپر



یکشنبه 24 اردیبهشت 1391

الهه دردم

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،


این روزا قلمم بغض کرده
اما نمینویسه
این روزا
 دلم ابریه و چشمام بارونی
اما آسمون نمیباره
این روزا
 دلم بد جور اصرار به فریاد داره
اما مجبورم جلوی فریادشو بگیرم
وقتی میدونم کسی تمایل شنیدن صداشو نداره
این روزا 
من دنیای سکوت شدم
من الهه دردم
خفقان گرفتم تا آرامش
اهالی دنیا
خط خطی نشه
همین 

سپیدپر

بعدا نوشت
حالم خوب نیست نه تنها گذشته ام بلکه امروز و فردایم هم درد میکنه
بغض قلم زیاده اما یارای نوشتنم نیست
نقاشی زیاد خوب نمیکشم  اما این روزا اساسی درد میکشم !!!
خدایا یا دردو بگیر از من یا منو از روزگار لطفا!!!


یکشنبه 24 اردیبهشت 1391

بغض قلم

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

سلام خدا
مدتیه ننوشتم
دلم برای نوشتن تنگ شده
درد لعنتی 
این روزا بعد جور خدمتم میکنه
بغض گلو
مجبورم میکنه بازم سکوت کنم
اما قلمم هم بغض کرده
قلم نوشتنم هم بدجور دلش گرفته
نه دلگیره

اما اعتصاب کرده
نمینویسه
خدایا با قلمم کار ندارم
اما خودم خیلی گرفتارم
هوای حوصله ام بد جور ابریست
خدایا مرهم دردم ده
لطفا 
سپیدپر


شنبه 23 اردیبهشت 1391

علت خویش

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :شعر ،

تا شوم خود علت تحریم خویش

زن شدم ،اما نه با تصمیم خویش

من زنم ،یک اتفاق ناتمام

ناگریزی در گریز از نیم خویش

شاخه ای گُل در لگد مال زمان

کرده عمری خویش را تقدیم خویش

یک سند اما به نام دیگری

مستند،اما نه با تنظیم خویش

از خودم هر روز می پرسم کی ام؟

گشته ام سر گشته ی تفهیم خویش

همسری در جستجوی خویشتن؟

مادری در حسرت تکریم خویش؟

مرده ای محکوم عمری زندگی

زنده ای در مجلس ترحیم خویش

من زنم که از شروع بودنم

گم شدم انگار در تقویم خویش

من علاجم در نجات از زندگی ست

از خودم، این غده ی بد خیم خویش


فریبا صفری نژاد


جمعه 22 اردیبهشت 1391

مادر

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

مادر یعنی
آرامش 
به تعداد خوابهای کودکانه تو 
بیداری!!!!!

مادر یعنی 
دستانی که برای بالندگی تو 
چروک شد

مادر یعنی 
درد در دل
خنده بر لب
مادر یعنی
صبر ،سکوت
صفا ،وفا

مادرم روزت مبارک 



روز مادر و روز زن به تمام دوستان خوبم مبارک

سپیدپر

ممنونم بارون که تنهام نذاشتی 
ببار که دلم بس بارانیست


پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391

دلم میگیرد

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،


گاهی دلم می گیرد

از آدم هایی كه در پس احساس سردشان با لبخندی گرم
فریبت می دهند


دلم می گیرد

از خورشیدی كه گرم نمی كند
و نوری كه تاریكی می دهد


دلم می گیرد
ازكلماتی كه چون شیرینی فریبت می دهند


دلم می گیرد
از سردی چندش آور دستی كه دستت را می فشارد
و نگاهی كه به توست و هیچ وقت تو را نمی بیند


دلم می گیرد
از دوستی كه برایت
هدیه
دوبال برای پریدن می آورد
و بعد
پرواز
را با منفورترین كلمات دنیا معنی می كند
دلم می گیرد

از چشم امید داشتنم به این
همه هیچ
گاهی حتی
از خودم هم دلم میگیرد


پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391

کهریزک

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

سلام
اتفاقی برنامه ای جور شد
رفتم کهریزک
منزل خیلی از پدر و مادرهایی که
عمر و جوونی شونو 
پای بچه ها 
این دشمنان عزیز
گذاشتن
کاش کمی مهربانتر بودیم
عاقبت ما ها چی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
حالم خوب نیست
سپیدپر



چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391

کودکی هایم...

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

پا به پای کودکی هایم بیا                 کفش هایت را به پا کن تا به تا

قاه قاه خنده ات را ساز کن                 باز هم با خنده ات اعجاز کن

پا بکوب و لج کن و راضی نشو              با کسی جز دوست همبازی نشو

بچه های کوچه را هم کن خبر              عاقلی را یک شب از یادت ببر

خاله بازی کن به رسم کودکی             با همان چادر نماز پولکی

طعم چای و قوری گلدارمان                 لحظه های ناب بی تکرارمان

مادری از جنس باران داشتیم             در کنارش خواب آسان داشتیم

یا پدر اسطوره  دنیای ما                     قهرمان باور زیبای ما

قصه های هر شب مادربزرگ                 ماجرای بزبز قندی و گرگ

غصه هرگز فرصت جولان نداشت            خنده های کودکی پایان نداشت

هر کسی  رنگ خودش بی شیله بود        ثروت هر بچه قدری تیله بود

ای شریک نان و گردو و پنیر  !             همکلاسی ! باز دستم را بگیر

مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست         آن دل نازت برایم تنگ نیست ؟

حال ما را از کسی پرسیده ای ؟           مثل ما بال و پرت را چیده ای ؟

حسرت پرواز داری در قفس؟             می کشی مشکل در این دنیا نفس؟

سادگی هایت برایت تنگ نیست ؟      رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست ؟

رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟           آسمان باورت مهتابی است ؟

هرکجایی شعر باران را بخوان            ساده باش و باز هم کودک بمان

باز باران با ترانه ، گریه کن !              کودکی تو ، کودکانه گریه کن!

ای رفیق روز های گرم و سرد             سادگی هایم به سویم باز گرد

شاعر ؟

بعدا نوشت

من کودکی هامو در آرزوهایی که حسرت شد جا گذاشتم

سپیدپر 


سه شنبه 19 اردیبهشت 1391

مادر

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

 اول نوشت

چون کمی عجولم زودتر پست گذاشتم

خدایی جمله قشنگی بود نخواستم بیات بشه

 

 

زمین خوردن زیباست، اگر هدف بوسیدن خاک پای مادر باشد

 

پیشاپیش روز مادر مبارک

 

 

 

بعدا نوشت 

بارانی ات را بپوش و در آغوشم بگیر ... مادر

ابر ، ابر گریه دارم ... !!

از دست زمونه

 


دوشنبه 18 اردیبهشت 1391

یادگار

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

گاه می توان برای یک دوست
چند سطر سکوت به یادگار
گذاشت ،تا او در خلوت
خود،هر آنطور که خواست 
آن را معنا کند

بعدا نوشت

حالم خوب است اما گذشته ام درد میکند
"حسین پناهی"


یکشنبه 17 اردیبهشت 1391

اما هنوز گاهی

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

کوچه ها را بلد شدم ،

خیابانها را ،

مغازه ها را ،

رنگ های چراغ راهنمایی را ،

جدول ضرب را

و دیگر در راه هیچ مدرسه ای گم نمی شوم ،

اما هنوز گاهی میان ادم ها گم می شوم ،

ادم ها را بلد نیستم...


بعدا نوشت

حالم را پرسیدند

گفتم رو به راهم

اما افسوس...

نفهمیدند رو به کدام راهم...


شنبه 16 اردیبهشت 1391

لطفا

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

وقتی آدم لبریزه
وقتی بعضی وقتا کم میاره
یه پناه میخواد
یه خدا(دربست مخصلیم)
 یه آغوش
پای مادر
یه مسکن قوی
یه سیگار
یه اکستازی
یه دفتر خاطرات
یا گاهی یه استکان چای و یه دل نوشته تو این دنیای مجازی
یعنی همینم 
برای اروم شدن جرمه
!!!
من اینجا ازاری برای کسی ندارم
توضیح 
توجیه
!!!
از همه سروران محترم که لطف همیشگیشون
شاملم بوده
متشکرم
اما اگه نوشته هام ناراحتتون میکنه 
لطفا 
نخونید کامنت نذارین
برای دل خودم مینویسم
کار بکار کسی ندارم
سپیدپر


بعدا نوشت:

در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح ادم را اهسته در انزوا می خورد و می تراشد.این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد چون عموما عادت دارند این درد های باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیش امدهای نادر و عجیب بشمرند و اگر کسی بگوید یا بنویسد مردم بر سیبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند انرا با لبخند شکاک و تمسخر امیز تلقی بکنند.

صادق هدایت


شنبه 16 اردیبهشت 1391

از اینجا...

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

از اینجا که ایستادی

کاروانی نمیگذرد

آن دشت زیبا پشت پرچین سرابی بیش نبود

از اینجا که ایستادی

اتوبوسی نمیگذرد

جاده ای بسوی بهشت کشیده نشده

از اینجا که ایستادی

اول خط استواست

تا انتهای آن راه طولانی است

از اینجا که ایستادی

آسمان صاف لکه ابری نیست

از باران خبری نیست

از اینجا که ایستادی

تا نگاه میکنی درد است

درد است درد است

از اینجا که ایستادی

صفحه شطرنج و مهره های زندگی

کیش  و ماتش ،برد و باختش

پات نیست

سپیدپر


جمعه 15 اردیبهشت 1391

بغضی در گلو مانده

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

آسمان لبریزه از باران

دل گریزان  است و نالان

بغضی در گلو مانده

صبری وا مانده در کوره راه زندگی

حس بد تهی شدن از خود

طمع گس پوچی

و این درد لعنتی

وای خدا چرا کلمات دیگه ای همراهم نیست

چرا هر چی مینویسم به درد ختم میشه

از درد که بگذریم

میشه اعتماد شکسته

میشه حماقت دوستی با روزگارپر نیرنگ

میشه حسرت

میشه بغض

بغضی در گلو مانده

...

و این چرخه ادامه دار

بی باران و با باران

عجب چرخه ای ست

این روزهای تکراری

تقویم نویس روزگارم

کمی با حوصله بنویس

هوای حوصله ام بس ابری است

سپیدپر



چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391

جا گذاشتم

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

سلام خدا
تکراری نمینویسم
پس هیچی نمیگم
درد لعنتی زورش خیلی زیاد شده ها!!!
خودمو جا گذاشتم اینجا
یهو منوبرد!!!
چن روزی هم اسیرم کرد
الان اومدم خودمو ببرم
دیدم پابند اینجاست
به درد گفتم 
اقلا همین دلخوشی رو نگیر
وقتی اینجا ارومم 
کمتر ازارم بده
خدایا
 دردو ازم بگیر
لطفا 
یا منو از زندگی

سپیدپر ....
بماند

بعدا نوشت:
خدایا  تو درد میدی تا بنده بیشتر صدات کنه 
اما خدا جونم بعضی وقتا بعضی دردا چنان نفس گیره که زبون دعا بسته میشه ها 
حواست بهم هست؟
خدا!!!!

 


شنبه 9 اردیبهشت 1391

انتظار

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

منتظرم 
منتظر باران!
بارانی که بشوید غم را
بارانی که مژده دهد رنگین کمان فردا را
ببار ای باران! ببار!
ببار تا فرصتی باقیست
ببار که هوای دل
در این آشفته بازار
بس طوفانیست
ببار تا خیس شوم 
از غربت قطره های دور ز دریا
ببار تا سیل شوم
بخروشم روم بسوی فردا
ببار تا چشم گریانم ببیند 
بار دیگر اطلسی ها را



جمعه 8 اردیبهشت 1391

نقطه چین

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :شعر ،

از هر طرف ، گره زده خود را به نقطه چین
بی نقطه ای که برده مرا تا به نقطه چین
حیرت ، گشوده بال و به همراه میبرد
آیینه را ، ز شهر تماشا به نقطه چین
ای خضر ره شناس ! مدد کن که میرسد
این جاده ها ، سپیده فردا به نقطه چین
ایمان و کفر ،هر دو به یک نقطه می رسند
بازست راه باور و حاشا به نقطه چین
در انتهای راهم و ، آغاز می شود
از هر طرف ادامه مولا به نقطه چین
هر قدر می رویم به جایی نمی رسیم
باید سپرد ادامه او را به نقطه چین
در نام تو ، چه رازی؟که می برد
ما را به سیر عالم بالا به نقطه چین
بی انتهاترینی و ،هرگز نمی رسیم
در امتداد راه تو الا به نقطه چین
ما نیز می رسیم به دنبال قطره ها
یک روز در ادامه دریا ، به نقطه چین


"محمد علی مجاهدی"َ


جمعه 8 اردیبهشت 1391

بی نقطه

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

چگونه بنویسم

حرفهایی را که چشم هایم می گویند

و بر زبانم نمی آیند

من از نهایت سکوت

حرف می زنم

بی الفبا و بی نقطه


سپیدپر


پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391

از جنس ابرم

   نوشته شده توسط: سپیدپر    نوع مطلب :دلنوشته ،

گاهی سرم را بالا میگیرم تا آسمان مرا فراموش نکند...

تا ابر ها بدانند وقت باریدن است

تا پرنده ها ببینند همزاد اسیرشان را

و میگریم تا زمین بداند که من از جنس ابرم نه خاک...


تعداد کل صفحات: 13 1 2 3 4 5 6 7 ...